#به_همین_سادگی_پارت_199


نه نداشتم؛ ولی این سوال از دیروز مغزم رو می‌خورد که بعد از من برگشته اون‌جا یا نه؟ شاید یکی از دلایل زنگ نزدنم هم همین بود که اگر بفهمم اون‌جاست حس حسادتم شعله بکشه، حسی که هیچ‌وقت نداشتم و فقط روی امیرعلی فعال شده بود.

-نه خب...

سری از روی تاسف تکون داد.

-واقعا که خُلی محیا. نخیرم، دیروز که یه دفعه غیب شدین دیگه امیر علی نیومد، حتی امروز صبح هم یه راست اومد حسینیه.

دلم از خوشحالی ضعف رفت و روی لب‌هام اثر گذاشت. آرنج عطیه رفت توی پهلوم و من با صورت جمع شده از درد تند نگاهش کردم که اخم کرد.

-عقل کُل، حالا که خوشحال شدی یه زنگ به شوهرت بزن، قهر و دعوا بسه.

لب چیدم.

-روم نمیشه.

-خدا می‌دونه دیروز چه حرف‌ها بار داداشم نکردی که حالا روت نمیشه.

-عطیه!

romangram.com | @romangram_com