#به_همین_سادگی_پارت_197
نگاهی به امیرسام که توی بغلم خوابش برده بود و از صبح سپرده بودنش به من انداختم و گونهش رو با پشت انگشت اشارهم نوازش کردم.
-چرا، اتفاقاً خیلی هم جدیام.
عطیه مبهوت گفت:
-یعنی خودش بهت گفت؟!
نگاه از امیرسام گرفتم و کمی پام رو که خواب رفته بود آروم تکون دادم که امیرسام بیدار نشه.
-آره خودش گفت؛ ولی یه جورِ دیگه. گفت که امیرعلی عاشقش بوده، برای همین من و امیرعلی دیروز با هم... با هم دعوا کردیم.
نگاهش رنگ سرزنش گرفت.
-چه حرفها! تو که امیرعلی رو میشناسی اهل این حرفها نیست، تو چرا باور کردی؟!
بعد هم نگاهی به مریم انداخت که مشغول تعارف حلوا شده بود.
-دخترهی پررو، بگو پس چرا روز اول همهش از من و مامان احوال امیرعلی رو میپرسید جای اینکه گریه و غش و ضعف کنه برای مرگ عموش.
romangram.com | @romangram_com