#به_همین_سادگی_پارت_196


قبل از جواب من کمی فکر کرد و تند گفت:

-صبر کن ببینم. دیروز که یه دفعه با امیرعلی غیب شدین، قبلش با مریم بودی و حسابی آتیشی؛ چیزی بهت گفته بود؟

اول نفس پرحرصم رو فوت کردم و بعد گفتم:

-عاشق امیرعلی بوده.

بلند گفت:

- چی؟!

نگاه چند نفر نزدیکمون که در حال قرآن خوندن بودن چرخید روی ما و چپ چپ به عطیه نگاه کردن که خودش رو زده بود به اون راه و اصلا سر بلند نکرد. خوبه عمه نزدیکمون نبود و برای خوش‌آمدگویی ِمهمون‌های جلسه‌ی سوم خدابیامرز بابای نفیسه جون دم در حسینیه ایستاده بود وگرنه حسابی توبیخ می‌شد.

-آروم‌تر، آبرومون رو بردی.

بی‌خیال از حرف من گفت:

-جدی که نمیگی؟!

romangram.com | @romangram_com