#به_همین_سادگی_پارت_195
-چی میگی تو؟
ابروش رو هشتی بالا برد.
-میگم مریم رو داری با نگاهت آتیش میزنی، چه خبره؟ چرا این قدر اخمو نگاهش میکنی؟
دوباره چشمغرهای به مریم که نگاهش افتاده بود روی ما رفتم و به عطیه گفتم:
-میشناسیش؟
عطیه متعجب از رفتارهای من پاهاش رو تو بغلش جمع کرد و چونهش رو گذاشت روی زانوهاش.
-آره، دخترعموی نفیسهست.
-فقط همین؟
چشمهاش رو ریز کرد و نگاهش رو زوم کرد تو چشمهام.
-آره فقط همین، مگه قراره نسبت دیگهای هم داشته باشه؟
romangram.com | @romangram_com