#به_همین_سادگی_پارت_194


***

روی تختم وا رفتم. من و امیر علی بی‌هیچ حرفی توی سکوت از هم جدا شدیم و من چه قدر پشیمون بودم. چرا ازش نخواستم با من بیاد توی خونه و استراحت کنه؟ خستگی از سر و روش می‌بارید؛ ولی نتونستم، نشد از سر خجالت.

وقتی که رفت من با خودم فکر کردم الان امیرعلی کجا میره؟ کلاً امیرسام رو هم فراموش کرده بودم که مثلا سپرده بودنش به من اما خب الان برام مهم نبود، فقط حالا دلم امیرعلی رو می‌خواست.

باز هم گریه رو از سر گرفتم و باز هم از زور گریه پلک‌هام سنگین شد.





***

مریم نگاهش رو از من دزدید و من کلی حرص خوردم. اون باعث و بانی اولین دعوای من و امیرعلی شده بود و حالا هم انگار نه انگار که به من چه دروغ‌هایی گفته بود؛ پس یعنی هنوز امیرعلی رو می‌خواست و پشیمون شده بود، فقط این‌طوری خواسته بود اون حس سنگین پشیمونیِ روی قلبش رو کم کنه که باید اعتراف می‌کردم موفق هم شده بود و من از دیروز امیرعلی رو ندیده بودم و حتی از زور خجالت جرأت نمی‌‌کردم بهش زنگ بزنم؛ چون من داد زده بودم و تهمت، اون هم بدون این‌که بپرسم. خب دیروز حساس بودم و دلتنگ، سخت بود لمس عشقی کنار عشق دیرینه‌م.

-خوردی دختر مردم رو، بسه دیگه.

به عطیه که تازه کنار من نشسته بود نگاه کردم.

romangram.com | @romangram_com