#به_همین_سادگی_پارت_193
-من...
پرید وسط حرفم:
-از صبح دلم برات پر میزد. صدات کرده بودم ببینمت، به تلافی دیشب که نصفِ شب دلم نیومد بیدارت کنم و تا دم در خونهتون اومدم؛ دلم گرفته بود و حسودی کردم به امیرسام که کنارته.
لب پایینم رو گزیدم، شرمندگیم از حد هم گذشت. این حرفها معنیش همون دوستت دارم بود دیگه!
-ببخشید من خب... من دیشب خیلی دلتنگت بودم، صبح هم که زنگ نزدی من خیلی دلگیر شدم؛ مریم هم که... شرمنده.
نفس پر آهی کشید و حرفهام براش گرون تموم شده بود انگاری.
-محیا خانوم من خیلی زود باورت کردم و همهی فکرهای بد و تردیدهام رو کنار تو دور ریختم، جوری رفتار کردی که من از خودم شرمنده شدم که همه رو با یه دید میدیدم. من بهت ترحم نکردم، من خودم هم احتیاج دارم به آغوش گرمت که محرمه با تن و قلبم؛ میفهمی؟ من آرامش میگیرم از حضورت. من نفسم بند شده به نفسهات بیمعرفت.
حرفش رو ادامه نداد و عوضش پوف بلندی کشید و من از خجالت جرأت سر بلند کردن نداشتم. دونههای عرق هم سُر میخوردن روی پشتم. اولین دفعه بود امیرعلی این قدر بیپروا حرف میزد از رسم عاشقی کردن. سوئیچ رو سر جاش کمی چرخوند و ماشین روشن شد.
-میبرمت خونهتون.
نتونستم چیزی بگم جز ببخشیدی که زمزمه کردم، انگار زبونم دوخته شده بود توی دهنم.
romangram.com | @romangram_com