#به_همین_سادگی_پارت_188


پربغض زمزمه کردم.

-عاشق بودی امیر علی؟!

چشم‌هاش رو روی هم فشار داد و من امروز زبون نفهم عالمم.

-نبودم محیا، نبودم. گریه نکن، حرف بزنیم.

با لجبازی گفتم:

-حالا چه فایده؟! دروغ گفتی بهم.

براق شد توی صورتم.

-من هیچ دروغی بهت نگفتم.

داد زدم و امروز دلم طلبکار بود.

-آره؛ ولی پنهون کردی، عاشق بودی و نگفتی. مریم قبولت نکرد به خاطر چیزهایی که برای من قصه کردی تا بهت نه بگم، از من نفرت داشتی، عمه مجبورت کرده بود بیای خواستگاریم. خواستی حرمت نگه داری، از مریم کینه داشتی و من رو هم مثل اون حساب کردی، فکر نمی‌کردی من...

romangram.com | @romangram_com