#به_همین_سادگی_پارت_187


-احیاناً آقای رحیمی پسر که نداره، نه؟ خب البته شما هم حق به گردنتون بوده، بالاخره عموی مریم خانومه.

حرفم رو کامل نزده بودم که این بار امیرعلی بلندتر داد زد.

-بفهم چی میگی محیا. برادر نفیسه خانوم عزا داره، کلی هم سرش شلوغ، فقط خواستم کمکی کرده باشم همین.

-چه مهربون.

کلافه از زبون نفهمی من گفت:

-محیا تو رو خدا این‌جوری طعنه نزن. مریم چی بهت گفته؟

اشک‌هام تازه‌تر شد و انگار مریمش یادش اومده بود.

-پس یادت اومد مریم کیه؟

به اشک‌هام نگاه کرد و با بستن چشم‌هاش سر تکون داد.

-این اشک‌ها برای چیه؟ باور کن اول اصلا منظورت رو نفهمیدم.

romangram.com | @romangram_com