#به_همین_سادگی_پارت_186


بغضم و همه حرف‌هایی که روی دلم سنگینی می‌کرد با هم ترکید.

-علت می‌خوای؟ از دیروز ازت خبری ندارم و امروز چشمم به جمال مریم خانوم و حرف‌هاشون روشن شد. تنها علتت برای نخواستن من حرف‌های نفیسه جون نبود، تو عاشق بودی.

از پشت اشک‌هام تار می‌دیدمش، می‌لرزیدم و امیرعلی هم هیچ کاری نمی‌کرد برای آروم کردنم و من بیشتر حرص خوردم که به جای من، اون مثل طلبکارها زل زده بهم.

پوزخند پردردی زدم.

-مثل این‌که دیدن مریم خانوم، دیشب حسابی خوشحالتون کرده بود که یه زنگ نزدی بهم، تو به جای من پشیمون شدی.

مشت کوبید روی فرمون.

-خفه شو محیا.

جا خوردم، صدای دادش خیلی بلند بود و من رو ترسوند.

-می‌فهمی چی میگی؟ من تا همین الان با امیرمحمد بودم و درگیر کارهای آقای رحیمی.

رفتار و حرف‌هام دست خودم نبود، نیشخندی زدم.

romangram.com | @romangram_com