#به_همین_سادگی_پارت_185
دلخور بودم حسابی، شاید هم قهر؛ نمیدونم. قدمهام رو بیتفاوت از حرفهای امیرعلی تند کردم سمت خیابون.
-نمیخوام، برگرد تو خونه.
اینبار عصبی گفت:
-محیا.
ولی من توجه نکردم و فقط دویدم سمت خیابون. لعنت به خیابون که یه تاکسی هم نداشت و من هر لحظه شدت اشکهام بیشتر میشد.
بازوم کشیده شد، به صورت برزخی امیرعلی نگاه کردم و اون بدون هیچ حرفی هلم داد توی ماشین و بعد با سرعت سرسام آوری از خونهی آقای رحیمی دور شد و من فقط اشک ریختم. باید میترسیدم ازش چون خیلی عصبانی بود؛ ولی حرفهای مریم و بیخبر بودن دیشبم از امیرعلی فقط حرصم رو بیشتر میکرد و اشکهام رو تازهتر. تو یه کوچهی خلوت پاش رو محکم گذاشت روی ترمز و من کمی به جلو خم شدم و به روی مبارکم نیاوردم، گذاشتم عصبانیتش رو سر ماشین بیچاره خالی کنه.
-خب؟
صداش پرسشی بود و عصبانی؛ ولی من فقط سکوت کردم و سر به زیر، در حالیکه سنگینی نگاه امیرعلی روی خودم قشنگ حس میکردم.
با دستش روی فرمون ضرب گرفت.
-محیا گفتم خب؟ علت این گریهها چیه؟
romangram.com | @romangram_com