#به_همین_سادگی_پارت_184


اصلا حواسم نبود کجا هستیم و تو چه موقعیتی و ممکنه نگاه‌های آقایون توی حیاط که دورتر از ما ایستاده بودن روی ما باشه.

-بله مریم خانوم، عشق قدیمیتون. دیشب همه‌ش این‌جا بودین و جلوی چشم هم‌دیگه. چرا جلوی من نشون میدی نمی‌شناسی؟ مطمئنی علت نخواستن من فقط پشیمون شدن من بود؟

اخم کرد و چشم‌هاش گرد شد.

-محیا می‌فهمی چی میگی؟

لعنت به اشک‌هام که راه باز کردن روی صورتم تا از خفگی نمیرم. بی‌توجه قدم تند کردم سمت کوچه و امیرعلی دنبالم. پرچم‌های سیاه در خونه که پر از پیام تسلیت و همدردی بود، سریع از جلوی چشم‌های بارونیم رد می‌شدن. وسط کوچه که خلوت‌تر بود دستم رو کشید.

-صبر کن ببینم، کجا؟ یعنی چی این حرف‌ها؟

حسادت کرده بودم، آره حسادت کرده بودم و الان دلم تنهایی می‌خواست. تازه امیرعلی با من و دلم راه اومده بود. فکر این‌که الان مثل اوایل پشیمون بشه از بودنم و اخم‌هاش بشه سهم من، دیوونه‌م می‌کرد. دستم رو به شدت از حصار دستش بیرون کشیدم.

-من میرم خونه.

عصبانی این‌بار راهم رو سد کرد و سعی می‌کرد با لحن آروم عصبانیتش رو بپوشونه.

-محیا جان چی شده؟ این‌جا درست نیست، بیا بریم تو ماشین بابا حرف می‌زنیم؛ خوبه؟ بعد هم هر جا خواستی خودم می‌برمت.

romangram.com | @romangram_com