#به_همین_سادگی_پارت_183


-محیا امیر‌علی بیرون کارت داره.

قلبم مشت شد و نفس کشیدن سخت‌تر. الان اصلا دلم دیدنش رو نمی‌خواست؛ ولی بلند شدم و شاخک‌های مریم کنارم حسابی فعال بود. بیرون رفتم؛ اما اخم پیشونیم قصدش موندن بود و بس. امیر‌علی رو دیدم که با لبخند خسته‌ای اومد سمتم.

-سلام.

نگاه پر از دلخوریم رو به چشم‌هاش دوختم و آروم گفتم:

-سلام.

-خوبی؟ امیرسام خوبه؟

دلم کنایه زدن می‌خواست از حقیقتی که امیرعلی پنهون کرده بود.

-بله خوبه، پیش مریم خانومه.

چشم‌هاش رو باریک کرد و زمزمه کرد، لحن دلخورم مطمئناً به چشمش اومد و خواست ندید بگیره.

-مریم خانوم؟!

romangram.com | @romangram_com