#به_همین_سادگی_پارت_182
ابروهاش بالا پرید و نگاهش من رو نشونه رفت.
-یعنی با اجبار ازدواج کردی؟
حرفهاش تو سرم حلاجی میشد و من حوصله یکی به دو کردنم نبود.
-نه منظورم اینه که امیرعلی خیلی خوبه، احتیاجی نبود من با چیزی کنار بیام.
یه ابروش بیشتر رفت بالا و هشتی شد.
-آهان، خب خوشبخت باشین.
آرزوی خوشبختیش شبیه یه طعنه بود تا آرزوی واقعی. قلبم هر لحظه فشرده و فشردهتر میشد. بوی حلوا هم بلند شده بود. ته گلوم همراه بغض سنگین، طعم تلخی رو هم حس میکردم؛ تلخی آردی که قهوهای میشد و سوخته.
-محیا جان اینجایی؟
با اخمهای درهم به عطیه که سر تا پا مشکی پوشیده بود نگاه کردم که باعث شد از من به مریم، اون هم با کمی تعجب نگاه کنه.
وقتی سکوتم رو دید گفت:
romangram.com | @romangram_com