#به_همین_سادگی_پارت_181
-امیرعلی رو میگم، باهاش خوبی؟
از لفظ امیرعلی گفتنش با اون صمیمیت خوشم نیومد و بیاختیار چین خورد پیشونیم. اینبار لبخندش کشدارتر و با صداتر شد، مراعات هم بد چیزی نبود وسط جلسه ختم.
-اینجوری نگاهم نکن، مگه امیرعلی راجعبه من باهات حرف نزده؟
قلبم هری ریخت و این جملهش اصلا معنی درستی، لااقل برای من نداشت. قیافهم سوالهام رو داد میزد و مریم هم دلیلی ندید من سوالی بپرسم، نگاهش رو دوخت به دکور کرم طلایی روبهروش.
-من همدانشگاهی امیرعلی بودم. شوهرت خیلی سر به زیر و آقا بود؛ ولی نمیدونم چهطوری من رو دیده بود و از طرف یکی از بچهها پیغام داده بود برای امر خیر.
نه، دروغ بود، یه دروغ محض. احساس خفگی میکردم، امیرعلی و این حرفها؟
مریم ادامه داد و من سر تا پا گوش بودم با نفسی تنگ شده.
-خب من هم بدم نمیاومد، یه پسر پاک و نجیب این روزها کم پیدا میشه؛ ولی خب وقتی فهمیدم قراره قید درسش رو بزنه و تو تعمیرگاه باباش کار کنه قبول نکردم. تو چهطوری کنار اومدی باهاش؟ همهی زحمتهای درس خوندنش رو یه شبه فنا داد.
آب دهنم رو به سختی قورت دادم.
-من کنار نیومدم.
romangram.com | @romangram_com