#به_همین_سادگی_پارت_178
در اتاق رو بستم که صدای مامان رو شنیدم، کارش رو تو آشپزخونه تموم کرده بود و اومده بود توی هال.
-پس محیا کجاست؟
محمد جواب داد:
-هیچی، بچه رو برد تو اتاق که قشنگ لالایی مزخرفش رو بچه یاد بگیره. از من میشنوی مادر من برو امیرسام رو نجات بده، اخلاق محیا دقیقاً مثل اون شبهاییه که آماده به حملهست.
لب زیر دندونم له کردم و امیرسام رو که متعجب بودم از سکوتش توی تاریکی به خودم فشردم. چشمهاش خمار بود، میدونستم حسابی خوابش میاد؛ ولی نمیدونم چرا نمیخوابید! چرا میدونستم دلتنگ بود؛ دلتنگ آغوش امن و گرم مامانش و من هر چهقدر هم خوب این آرامش رو نمیتونستم بهش بدم.
نگاهم رو از صورت خواب رفتهی امیرسام گرفتم و نگاهی به ساعت انداختم، عقربههای ساعت دیواریِ شکل سیبم؛ هر سه موقع نگاه کردن من روی عدد دوازده بودن. یکی از دوستهام میگفت هر وقت عقربهها روی هم باشن یعنی یکی به یادته، اونوقتها دل خوش میکردم که امیرعلی الان تو فکر منه؛ ولی حالا چی؟ دریغ از یه تماس، پس واقعاً خرافات بود این حرفها.
بالشتم رو از روی تخت کشیدم و کنار امیرسام دراز کشیدم. انگشتم رو توی دست مشت شدهی کوچولوش جا کردم و بـ ـوسهی نرمی نشوندم روی انگشتهای تپلش؛ بیاختیار لبخند زدم و کلی قربون صدقه این کودکانههاش رفتم که معصومیتش رو تو خواب بیشتر به رخ میکشید. اینقدر به امیرعلی فکر کردم و به صورت امیرسام زل زدم که خوابم برد.
***
حسابی خونهی آقای رحیمی شلوغ بود و من حسابی کج خلق. اصلا فکر نمیکردم امیرعلی صبح هم خبری از من نگیره، من هم لج کرده بودم و بهش زنگ نزدم تا ببینم تا کی میتونه این قدر بیمعرفت باشه. امیرسام رو که حالا با دیدن مامانش و شیر خوردن آرومتر گرفته بود از نفیسه جون گرفتم و رفتم تو یه اتاق خلوت تا به هوای امیرسام بتونم تو تنهاییم به امیر علی فکر کنم و از دلتنگیهام کم.
توی فکر بودم و به ظاهر مشغول بازی با امیرسام.
romangram.com | @romangram_com