#به_همین_سادگی_پارت_177


-یکم هم آروم‌تر این بنده خدا رو تکون بده، بدنش رو گذاشتی رو ویبره. خدایی یکی تو رو این‌طوری تکون بده می‌خوابی؟

از ندیدن امیرعلی، از نشنیدن صداش و از خبر نگرفتنش کلافه بودم و سر محسن خالی کردم.

-خب دیگه شما دوتا هم نمی‌خواد به من آموزش بدین چی‌کار کنم یا نکنم.

امیرسام رو بغل کردم تا برم تو اتاق خودم بخوابونمش.

-اصلا از سر و صدای شما دو تا نمی‌خوابه.

اخم‌هام رو به هم کشیدم و رفتم سمت اتاق.

صدای محسن رو شنیدم که به محمد می‌گفت:

-ولله از اون موقع که ما حرفی نزدیم، تلوزیون هم که خاموشه، فقط خودش بلندگو قورت داده و لالایی می‌خونه؛ ما که سرسام گرفتیم بچه که جای خود داره. اون‌وقت خانوم میندازه گردن ما، دقیقا محیا باید بدونه مزنه سنگ پا چنده.

خنده‌م گرفته بود؛ ولی از زور عصبانیت، انگار در هر حالتی این دو نفر دلخور نمی‌شدن. اومدم چیزی بگم که بابا به جای من و با اخطار گفت:

-محسن!

romangram.com | @romangram_com