#به_همین_سادگی_پارت_176
-آخه شاید بیمامانش نخوابه.
مامان نگاهی به صورت خندون امیرسام، به خاطر شکلکهایی که محسن براش در میآورد انداخت.
-چرا نخوابه؟ اتفاقاً خدا رو شکر از صبح که غریبی نکرده. گـ ـناه داره، هم بچه اونجا اذیت میشه هم میدونم نفیسه جون چه حالی داره.
آهی کشیدم، مامان من هم این درد رو تجربه کرده بود. به نشونهی فهمیدن سر تکون دادم و مشغول بازی با امیرسام شدم و پا به پاش تجربه کردم کودکانههایی رو که با بزرگتر شدنم فراموش شده بود، بازی کردم باهاش تا کمتر فکرم بره روی ساعتهایی که زود میگذشت و من انتظار میکشیدم برای صدای امیرعلی؛ برای یه جونم گفتنش تا همهی احساسم رو نوازش کنه و من آروم بگیرم.
برای بار دهم لالاییم رو از سر گرفتم؛ ولی امیرسام با همون چشمهای بازش به من زل زده بود. بابا روزنامه به دست به منِ کلافه نگاهی کرد و خندهش رو خورد. بچهداری هم سخت بود و من از دور فکر میکردم چهقدر قشنگ و آسونه؛ بیخود نبود که بهشت فرش پای مامانها بود. چه سخت بود بزرگ کردن و به ثمر رسوندن و من فقط تازه یه شبش رو داشتم تجربه میکردم. با همین یه شب هم سخت نبود نتیجه گرفت با سختی میشه به قشنگی رسید.
-حیف بچه زبون نداره؛ ولی اگه میتونست میگفت اگه خفه بشی من میخوابم.
محسن دنبالهی حرف محمد خندید و بابا هم نتونست خندهش رو کنترل کنه و خندهای که یه ساعت تو دهنش جمع کرده بود رو آزاد کرد.
چشمغرهای به محمد رفتم که گفت:
-خب راست میگم دیگه، دو دقیقه آروم بگیر باورکن بچه از اون موقع داره لالایی تو رو حفظ میکنه که هر دفعه با یه صوت براش خوندی؛ به مغزش استراحت بده بچه میخوابه.
اینبار نشد که نخندم و توی سکوت شروع کردم به تکون دادن امیرسام روی پاهام.
romangram.com | @romangram_com