#به_همین_سادگی_پارت_175


-ادای من رو در میاری؟

محمد از این‌که دمپایی بهش نخورده بود نفس عمیقی کشید.

-نه جان خودم. مگه شما حیاط نرفته بودین؟ چه‌طوری از این‌جا سر در آوردین؟

مامان با خنده اومد بیرون و با چشم غره‌ای که به محمد رفت رو به من گفت:

-بهتری مامان؟

لبخندی زدم و من فدای همه مادرانه‌هاش بودم.

-مرسی خوبم.

نگاه امیرسام بین من و مامان در گردش بود که مامان گفت:

-راستی من به نفیسه جون گفتم امشب امیرسام رو این‌جا نگه می‌داریم، حال ندار بود بنده خدا.

ابروهام بالا پرید و بچه‌داریم زیاد هم خوب نبود.

romangram.com | @romangram_com