#به_همین_سادگی_پارت_174


-ساعت خواب! خوبه بچه رو سپردن دست تو.

چشمکی حواله‌ی امیرسام کردم که هنوز نگاهش میخ من و چشم‌های پف کرده‌م بود.

-خب حالا یه ساعت با این بچه بازی کردین، خیلی هم دلتون بخواد.

محسن اوفی کرد.

-رو که نیست سنگ پاست. فقط یه ساعت؟ ولله نزدیک سه چهار ساعت ما شدیم دلقک که این آقا کوچولو بخنده و مبادا یاد مادرش بیفته.

این حرف محسن نگاهم رو کشید روی ساعت، خدای من نه شب بود؛ کی شب شده بود؟!

-وای. چرا بیدارم نکردین؟!

محمد بلند شد و رفت سمت آشپزخونه.

-ولله مامان نذاشت، هی گفت دردونه‌م سرش درد می‌کرد؛ بچه‌م خیلی گریه کرده بذارین بخوابه.

این حرف‌ها رو درحالی‌که صداش رو تغییر داده بود می‌گفت. خندیدم و همون موقع لنگه دمپایی مامان از آشپزخونه پرت شد سمتش.

romangram.com | @romangram_com