#به_همین_سادگی_پارت_173


-مطمئنی؟

به نشونه‌ی مثبت سرم رو بالا و پایین کردم.

-خیالت راحت، خوبِ خوبم.

دروغ گفته بودم. واقعا خوب بودم؟ برای فرار از چشم‌هاش که هنوز با تردید نگاهم می‌کرد در رو باز کردم و پیاده شدم، صدای مهربونش رو شنیدم که کمی دلم رو آروم کرد.

-مواظب خودت باش.

***

سرم داشت از درد می‌ترکید، محمد و محسن به هوای امیرسام خونه رو گذاشته بودن روی سرشون؛ بالشت رو روی سرم فشار دادم و پریشون سر جام نشستم.

دیگه از صبح امیر‌علی رو ندیده بودم، حتی توی تشییع جنازه؛ دلم براش پر می‌زد. اون لحظه فقط محتاج شونه‌هاش بودم برای آروم شدنم؛ چون ثانیه به ثانیه‌ش همراه با صاحب‌عزاها اشک ریخته بودم.

صدای ذوقِ بامزه‌ی امیرسام لبخند نشوند روی لبم، مثلا قول داده بودم مواظبش باشم؛ ولی محمد و محسن بیشتر از من کنارش بودن و مواظب. بلند شدم ولی قبل از بیرون رفتن از اتاق نگاهی به صفحه موبایلم انداختم، نخیر هیچ خبری از تماس امیرعلی نبود و کاش حداقل زنگ می‌زد؛ حتی صداش هم می‌تونست آرامش بپاشه به قلبم که بیشتر از سرم درد می‌کرد.

محمد کنار خودش و درست جلوی امیرسام که نگاهش با یه لبخند کودکانه‌ی دوست داشتنی روی من بود، برام جا باز کرد و به طعنه گفت:

romangram.com | @romangram_com