#به_همین_سادگی_پارت_171
نفس بلندی کشید که حاکی از بغض توی گلوش بود.
-خیلی ممنون. ببخشید که امیرسام شد زحمت شما.
-نگید این حرف رو، دوستش دارم. قول میدم تا هر وقت که بخواین مواظبش باشم، شما خیالتون راحت.
به موهای پرپشتش که امروز حسابی بهم ریخته بود، دست کشید.
-خیلی ممنون. امیر علی تو ماشین منتظرتونه.
با گفتن خداحافظ زیر لبی، بیرون اومدم. امیرعلی سرش رو روی فرمون گذاشته بود و دستهاش هم حلقه دور فرمون. آروم روی صندلی جا گرفتم که تکونی خورد و نگاهش رو به من دوخت، لباس مشکیش رو فقط برای مُحرم دوست داشتم تنش ببینم؛ نه اینجوری برای داغدار بودن.
-اومدی؟
صداش حسابی گرفته بود و قیافهش پکر. قلبم فشرده شد و فقط تونستم لبخند محوی بزنم که امیرعلی ماشین رو روشن کرد.
-تو برمیگردی خونهی آقای رحیمی؟
حسابی توی فکر بود، نگاه گیجش رو به من دوخت؛ ولی متوجه سوالم شده بود انگار که گفت:
romangram.com | @romangram_com