#به_همین_سادگی_پارت_170


با صدای عمه نگاه از آیه‌ای که داشتم می‌خوندم گرفتم. کی به این آیه رسیدم؟ زمزمه کردم «انا الله و انا الیه راجعون.» همون آیه‌ی حق، همون وعده الهی.

-جونم عمه؟

با گوشه‌ی روسریش نم توی چشم‌هاش رو گرفت.

-امیرعلی بیرون منتظرته. می‌دونم زحمتته عمه جون؛ ولی می‌بینی که ما این‌جا گرفتاریم پس بی‌زحمت حواست به امیرسام باشه.

قرآن رو بوسیدم و بستم.

-نه این چه حرفیه عمه، اتفاقاً خوشحال میشم. پس من میرم.

بلند شدم و بعد از تسلیت گفتن دوباره و اطمینان دادن به نفیسه به خاطر پسرش از خونه بیرون اومدم. کفش می‌پوشیدم که امیرمحمد جلو اومد.

-محیا خانوم؟

سر بلند کردم. چشم‌های امیرمحمد قرمز بود و به جای جواب یه جمله به ذهنم رسید.

-سلام تسلیت میگم.

romangram.com | @romangram_com