#به_همین_سادگی_پارت_169


-برو تو خونه.

گیج به امیر علی نگاه کردم که با دیدن اشک‌های من زمزمه کرد.

-محیا!

بغض بزرگم رو فرو دادم و بی‌هیچ حرفی گم شدم از جلوی چشم‌های امیرعلی که انگار نگران شده بود.

صدای گریه‌ها شده بود میخ و فرو می‌رفت توی قلبم. گیج به اطرافم نگاه می‌کردم، نفیسه جون کنار یه دونه زن‌داداش و خواهر و مادرش نشسته بود و گریه‌هاشون؛ بی‌ اون‌که بخوای اشک می‌آورد توی چشم‌هات. دستی روی بازوم نشست، سر چرخوندم و عطیه رو پر از بغض دیدم؛ احتیاجی به گفتن و حرف زدن نبود، هر دو همدیگه رو بغل کردیم و بعد هم گریه. همیشه نباید جزو درجه یک داغ دیده‌ها باشی، همین که قلب آدم لبریز از احساس باشه شریک میشی تو غصه‌ها و حتی گریه‌ها.

عطیه هلم داد سمت مهلقا خانوم، موقع تسلیت گفتن بود و من هم پا به پای اون کسی که تو بغلم می‌گرفتم برای تسلیت؛ گریه کردم و بیشتر از همه نفیسه که کنار گوشم می‌گفت:

-بابام. محیا جون دیدی چی شد؟! یتیم شدم.

من هم با خودم زمزمه کردم « یتیم.» کلمه‌ای که ساده گفته می‌شد؛ ولی چه دردی داشت این کلمه کنار هزار تا بغضی که موقع تکرارش راه گلو رو می‌بست.

گوشه‌ای نشستم و قرآن رو باز و شروع به خوندن کردم، تنها راهی که معجزه می‌کرد همین بود. به نظر من فقط همین صوت قرآنی که تو کل خونه طنین انداخته ‌بود، صبر می‌پاشید به دل داغ‌دیده‌ها و آرومشون می‌کرد؛ نه این آب‌قندهایی که به زور توی حلقشون می‌ریختن و بعضی تسلیت گفتن‌هایی که حتی همراهش یه قطره اشک هم نبود.

-عمه جون محیا؟

romangram.com | @romangram_com