#به_همین_سادگی_پارت_168
دست دراز کرد امیرسام رو بگیره.
-پس منتظرم.
امیرسام رو به خودم فشردم.
-نمیخواد، میبرمش تو خونه، تو هم بیا تو.
به نشونهی موافقت سر تکون داد و من جلوتر، همونطور که با لحن نوازشگر و بچگانه با امیرسام حرف میزدم رفتم توی خونه.
نفهمیدم چهطوری حاضر شدم. مامان نذاشت امیرسام رو با خودمون ببریم، میگفت بچه توی اون گریهها بیشتر عصبی میشه؛ گفت خودش امیرسام رو نگه میداره تا من برم خونهی آقای رحیمی و بهشون تسلیت بدم و به نفیسه جون بگم من توی خونه خودمون حواسم به امیرسام کوچولوش هست.
با توقف ماشین به امیر علی نگاه کردم. تمام مسیر هر دومون ساکت بودیم و توی فکر و من از توی آینهی کوچیک کمک راننده، زل زده بودم به لباسهای سراسر مشکیم که حس عزا رو به آدم منتقل میکرد.
صدای صوت قرآن مجلسی تو کوچه رو هم پر کرده بود. بیهوا بغض جا خوش کرد توی گلوم و قدمهام سست شد. همهمه بود و من فقط دنبال امیرعلی میرفتم، سر به زیر حتی بدون اینکه به کسی سلام کنم. اشکهای توی چشمم دیدم رو تار کرده بود، کی گریهم گرفته بود؟
دم ورودی چشمم روی قاب عکس آقای رحیمی موند و خاطرههای شب عروسی امیرمحمد و شب بلهبرونش توی ذهنم زنده میشد که آقای رحیمی توش حضور پررنگی داشت. انگار با فوت یه نفر خود ذهن آدم بیدلیل دنبال خاطره میگرده که توش مردهی حاضر؛ حضور پررنگی داشته باشه.
پلک که زدم اشکهام سر خورد روی گونههام و صدای جیغ بلند نفیسه که داد میزد «بابا» اشک پشت اشک بود که روی گونههام جاری میکرد.
romangram.com | @romangram_com