#به_همین_سادگی_پارت_167
به موهاش دست کشید و نگاهش به کفشهاش بود.
-بابای نفیسه خانوم فوت شده.
هی بلندی گفتم؛ ولی چون امیرسام از ترس تو بغلم تکونی خورد، دستم رو جلوی دهنم گرفتم و آروم ادامه دادم:
-وای خدای من، کی؟
-مثل اینکه صبح زود حالشون بد میشه ولی تا قبل از رسیدن اورژانس تموم میکنن.
قلبم فشرده شد و تنها جملهای که از قلبم به زبونم اومد این بود.
-بیچاره نفیسه جون.
-امیرسام خیلی بیتابی میکنه، عطیه و مامانم اونجا برای کمک گرفتار بودن. تو میای بریم که حواست بهش باشه؟
سر امیرسام رو که باز شروع کرده بود به نق نق کردن نوازش کردم.
-آره چرا که نه، صبر کن حاضر بشم.
romangram.com | @romangram_com