#به_همین_سادگی_پارت_166


-امیرعلی؟!

انگار تازه یادش افتاد من پشت خطم.

-محیا بیا بیرون، من پشت در خونه‌تونم.

کامل خواب از سرم پرید و قلبم شروع کرد به تند زدن. فقط همین رو گفت و بعد تماس قطع شد.

نفهمیدم چه‌طوری چادر رنگی دم دست مامان رو روی سرم کشیدم و بیرون رفتم. صدای گریه‌ی بچه از توی حیاط هم شنیده می‌شد، قدم تند کردم و در رو باز.

امیرسام بود که بی‌تابی می‌کرد و امیرعلی حسابی بی‌قرارتر و ناراحت. توی سر من هم هزار تا سوال جولون می‌داد. اول از همه دست‌هام رو جلو بردم و امیرسام رو از بغلش گرفتم تا آرومش کنم، گریه‌ش دلپیچه‌م رو بیشتر می‌کرد.

-جونم خاله، چیه؟ آروم گلم.

امیرسام با شنیدن صدای جدیدی یکم به صورتم خیره شد و بعد به جای گریه سرش رو توی گردنم قایم کرد. امیرعلی هم از سر آسودگی بند اومدن گریه‌ی امیر‌سام نفسش رو با صدا پرت کرد بیرون.

حالا نوبت من بود.

-چی شده؟

romangram.com | @romangram_com