#به_همین_سادگی_پارت_165
خمیازهای کشیدم و سرم رو از زیر پتو بیرون آوردم که صدای بلند مامان هم به زنگ موبایلم اضافه شد.
-خب مادر من اون گوشی رو جواب بده، شاید کسی کار واجب داشته باشه.
همونطور خوابآلود دستم رو روی میز تحریرم حرکت دادم تا موبایلم رو پیداش کنم، با برداشتنش نگاهم روی اسم امیرعلی ثابت موند؛ هیچوقت زنگ نمیزد اون هم هفت صبح!
-الو محیا...
صدای نگرانش که بعد از وصل شدن تماس توی گوشی پیچید، به جونم دلهره انداخت. همینطور صدای نزدیک گریهی یه بچه که از صدای امیرعلی میشد فهمید سعی در آروم کردنش داره.
-جونم امیر علی چی شده؟
صداش رو شنیدم که جواب من نبود.
-جونم عمو؟ جان... آروم گلم.
-امیرعلی اون بچه کیه؟ میگی چی شده؟
صدام میلرزید. بد خواب شده بودم و استرس گرفته بودم، امیرعلی هم که به جای جواب من بچه رو آروم میکرد.
romangram.com | @romangram_com