#به_همین_سادگی_پارت_163


-باشه ولی جای تنبیه، خودت این رو میندازیش گردنم.

-چشم شما امر بفرمایید.

سرش رو از روی پام بلند کرد و من با خوشحالی چرخیدم و گردنبند رو به دستش دادم. آروم بودم و پر از آرامش. دست‌های گرمش که روی گردنم تکون می‌خورد تا قفل رو جا بندازه، حس خوبی به وجودم سرازیر می‌کرد؛ یه حس تازه. خوشحال بودم که اولین هدیه‌ی امیرعلی آویز شده دور گردنم و روی قلبم جا خوش می‌کنه.

زنجیر رو توی گردنم مرتب کرد و من با فشردن پلاک بین دستم چرخیدم.

-ممنون.

جوابم یه ته لبخند مهربون شد و نگاهش رو چرخوند روی ساعت دیواری اتاق و من هم رد نگاهش رو گرفتم، بیست دقیقه‌ی دیگه غروب بود؛ روزهای کوچیک زمستونی رو دوست داشتم.

-ببخشید نذاشتم بخوابی.

-من خودم خواستم باهات حرف بزنم عزیزم.

عزیزم، چه کلمه‌ی دوست داشتنی بود؛ به خصوص که برای اولین دفعه از زبون امیرعلی می‌شنیدم.

-من نذاشتم تو استراحت...

romangram.com | @romangram_com