#به_همین_سادگی_پارت_162


-من معذرت می‌خوام. حالا جون امیرعلی از طلا خوشت نمیاد؟ مگه میشه؟

با حرص گفتم:

-اولاً جونت رو قسم نخور، بعدش هم بله میشه؛ نمونه‌ش منی که جلوت نشستم. هر چی بابا و مامان بیچاره‌م با کلی پس‌انداز برام آویز و دست‌بند خریدن که موقع عروسی‌ها استفاده کنم یواشکی بردم فروختم و گندش موقع عروسی‌ها در می‌اومد و یه دعوای حسابی می‌شد.

قهقه خنده‌ش بالا رفت و می‌شد گفت حالا باورش شده.

-حالا چرا می‌فروختی؟ خب استفاده نمی‌کردیشون.

متفکر یه ابروم رو تا نیمه بالا فرستادم.

_آره خب؛ ولی این‌جوری با پولش کیف می‌کردم و هر چی دلم می‌خواست می‌خریدم.

وسط خنده‌ش سری تکون داد و من با اخم ریزم بهش گفتم هنوز از فکرش دلخورم.

-من معذرت دیگه بانو.

آویز گردنبند رو از دستش کشیدم.

romangram.com | @romangram_com