#به_همین_سادگی_پارت_161
-من دروغ نمیگم. هنوز نمیخوای باورم کنی؟
اخمش باز شد؛ ولی هنوز نگاهش میخ چشمهام بود.
-جدی میگم، باور نمیکنی از عطیه بپرس. آخه تو کی دیدی من طلا به خودم آویزون کنم؟ هر چند که روز خریدمون اخمو بودی؛ ولی...
دست چپم رو بالا آوردم و با انگشت اشارهی دست راستم به حلقهم ضربهای زدم.
-دیدی که حلقهم رو ساده و رینگی برداشتم.
باز هم چینهای پیشونیش اضافه شد.
-نصف اخمو بودن اون روزم هم برای همین بود؛ چون فکر کردم طبق سلیقهت انتخاب نکردی و به اصطلاح داری مراعات من رو میکنی.
چشمهام گرد شد و چهقدر این وسط اشتباهِ حل نشده بود.
-امیرعلی تو از من تو ذهنت چی ساخته بودی؟ آقا من پشیمون شدم، نمیبخشمت.
دست به سینه شدم و صورتم رو چرخوندم به حالت قهر. به این کار بچگونهم از ته دل خندید و با گرفتن فکم صورتم رو چرخوند رو به خودش. یه تای ابروش رو هم داد بالا.
romangram.com | @romangram_com