#به_همین_سادگی_پارت_160
ذوقزده گفتم:
-وای امیرعلی مال منه؟
لبخند مهربونی زد به ذوق کردنم و با باز و بسته کردن چشمهاش جواب مثبت داد. پروانهی سفید رنگ رو لمس کردم که یه بالش برجسته بود و پر از نگین ریز.
-وای خیلی قشنگه، ممنون.
-نقره است، ببخشید که طلا نیست. میدونی وظیفهم بود که طلا بخرم؛ ولی...
پریدم وسط لحن کلافهش که نمیذاشت و نمیخواست جمله تکمیل کنه.
-مرسی امیرعلی. بهتر که طلا نیست، از طلا خوشم نمیاد.
دستش رو عقب کشید که مجبور شدم به جای پروانه به صورتش نگاه کنم و اخم ظریف روی پیشونیش.
-محیا خانوم، درسته نمیتونم حالا به هر مناسبتی برات طلا بخرم؛ ولی قرار نیست شما هم دروغ بگی محض دل من.
دلخور نگاهش کردم و من دروغگو نبودم.
romangram.com | @romangram_com