#به_همین_سادگی_پارت_159
-خب نتیجه؟
لبخند محوی صورتش رو پر کرد که دستم رو نوازشگونه کشیدم روی موهاش. لبخندش عمق گرفت و لب زد:
-من رو ببخش محیا. تو دیشب جوری از دیدنم خوشحال شدی که اول اصلا متوجه لباسهای نامرتبم نشدی.
به نوازش موهاش ادامه دادم و آروم گفتم:
-دوستت دارم. هیچوقت به این حرفی که از ته قلبم میگم، شک نکن.
یه بیتابی توی نگاهش حس کردم که سریع چشمهاش رو بست و بعد از چند ثانیه باز کرد.
-من رو میبخشی؟
دستم رو شونهوار بین موهاش کشیدم و من هم از نگاهش فرار کردم.
-کاری نکردی که منتظر بخشش منی.
لبخندی زد، از اونهایی که معنی ممنونم میداد. دست مشت شدهش اومد جلوی صورتم و باز شد. یه آویز با شکل پروانه شروع کرد تو هوا تکون خوردن.
romangram.com | @romangram_com