#به_همین_سادگی_پارت_158


انگشت اشاره‌ش نشست روی لبم تا سکوت کنم، امروز واقعا از رفتارش گیج شده بودم .

-خوابم نمیاد، می‌خوام باهات حرف بزنم.

نتونستم خنده‌ی سرخوشم رو کنترل کنم و لب‌هام که به خنده باز شد، انگشتش رو بـ ـوسه‌ی کوتاهی زدم که امیرعلی هم با یه لبخند مهربون جبرانش کرد .

-می‌ذاری حرف بزنم حالا؟

لب‌هام رو مثل بچه‌ها جمع کردم.

-ببخشید. بفرمایید، سرا پا گوشم.

کمی سکوت کرد، نگاهش به دیوار سفید روبه‌رو بود.

-شبی که سرما خورده بودی و اومدم پیشت، وقتی اون حرف‌ها رو زدی خیلی حس خوبی پیدا کردم؛ غرق خوشی شدم. درسته همه‌ی اون بدبین بودنم خونه‌ی بابابزرگ از بین رفت؛ ولی نمی‌دونم چی شد محیا که یه دفعه با خودم گفتم نکنه تو از روی عشقی که تو بچگی به من داشتی و رویاهایی که بافتی همه چی رو ساده می‌گیری، با خودم گفتم نکنه تو واقعیت کم بیاری. دیشب که مجبور شدم بیام نزدیک دانشگاهت یه فکری به سرم زد.

ماشین خاموش شده کاری نداشت؛ ولی خب من از عمد حسابی لباس‌هام رو خاکی کردم، می‌دونم بچگی کردم ولی خب می‌خواستم ببینم اگه من رو بیرون از خونه این‌جوری ببینی باز هم از حضورم خوشحال میشی یا با خجالت سعی می‌کنی از من دوری کنی.

نگاهش رو از دیوار گرفت و دوخت توی چشم‌هام و من با همه‌ی محبتی که به قلبم سرازیر شده بود، عشق قلبم رو مهمون نگاهش کردم.

romangram.com | @romangram_com