#به_همین_سادگی_پارت_157


شیطنت صداش بیداد می‌کرد و این امیرعلی امروز چه‌قدر عجیب بود و من با شرم نشستم و به بالشت پشت سرم تکیه دادم. نگاهم رو دوختم به فرش و سر بلند نکردم، به خاطر هیجانی که به جونم افتاده بود شروع کردم به شمارش گل‌های ریز فرش.

-پاهات رو دراز می‌کنی؟

گیج به امیرعلی که لباس عوض کرده بود نگاه کردم و بی‌اختیار پاهام صاف شد و امیرعلی سرش رو گذاشت روی پام، لبخندی روی لبش بود و من هنوز شوکه شده از کارهاش.

-اذیت میشه پات؟

هنوز این صمیمیتش باورم نمی‌شد! با صورت پررضایتی که به صورتش می‌پاشیدم فقط یه کلمه تونستم بگم.

-نه.

نگاهش رو از چشم‌هام گرفت و نفسش رو بیرون داد.

-خوبه... راستش خیلی خسته‌م، از صبح زیاد ایستادم. بدت که نمیاد این‌جوری یکم حرف بزنیم؟

اختیار زبونم دیگه دستم نبود، فقط می‌خواستم فداش بشم. با صدای گرم و آرومی گفتم:

-قربون اون خستگیت برم. اگه خوابت میاد...

romangram.com | @romangram_com