#به_همین_سادگی_پارت_156
-از دست عطیه فرار کردم، میخواست با بالشت من رو بزنه.
تک خندهای کرد و من توی ثانیهای از زمین کنده شدم، تپش قلبم یکی درمیون شد و برای سبک شدن وزنم دستهام رو دور گردنش حلقه کردم و با خجالت پیشونیم رو روی سرشونهش گذاشتم تا چشمهاش رو نبینم.
-سنگینم امیرعلی.
گونهی زبرش رو کمی روی موهام کشید و صداش خندون بود که خجالت من رو بریزه.
-آره خب؛ ولی همین یکباره، گفته باشم.
من از خجالت، بیشتر سرم رو توی گودی گردنش فرو کردم و اون آروم نزدیک گوشم گفت:
-اونجوری پاهات یخ میکرد عزیزم.
قلبم آروم و قرار نداشت و با این همه نزدیکی مطمئناً امیرعلی حسش میکرد. همونطور که توی بغلش بودم من رو به اتاقش برد و زمین گذاشت، من هم از خجالت جرأت سر بلند کردن هم نداشتم.
-من میرم بیرون لباس عوض کنی، میام.
-بمون محیا، بشین.
romangram.com | @romangram_com