#به_همین_سادگی_پارت_155


-آخیش، پاشو برو شوهرت اومد.

لبخند دندون‌نمایی زدم و چقدر خوب که اومد، بعد از دیشب دلم تنگ‌تر بود.

-چه بهتر، تو هم این‌قدر تست بزن که جونت درآد.

بالشت ِ کناریش رو برداشت پرت کنه سمتم که سریع دویدم بیرون و همون‌طور پا برهنه کف حیاط سرد دویدم و بدون این‌که بپرسم کیه، زنجیر پشت درو کشیدم و در رو باز کردم. امیرعلی با دیدنم ابروهاش بالا پرید و سریع اومد تو خونه و در رو بست.

-محیا این چه وضعیه؟ تو اصلا نپرسیدی کیه و همین‌جوری در رو باز کردی. اومدی و من نبودم، اون‌وقت قرار بود چی‌کار کنی؟!

لحن سرزنش‌گرش باعث شد به خودم نگاهی بندازم. هی بلندی گفتم، روسری که نداشتم و بافت تنم هم آستین سه ربع بود؛ واقعا اگه امیرعلی نبود باید چی‌کار می‌کردم؟! اون بود که محرم بود . لب پایینیم رو گزیدم و مثل بچه‌ها سرم رو انداختم پایین، راه فرار برای کار اشتباهم نبود.

-ببخشید حواسم نبود.

چونه‌م رو گرفت و سرم رو بالا آورد. نگاهش مهربون بود، مظلوم‌نماییم کار خودش رو کرده بود.

-خب حالا، دفعه‌ی بعد حواست باشه. حالا چرا پا برهنه؟ تو خونه‌مون دمپایی پیدا نمیشه؟

نگاهی به پاهام انداختم که بی‌جوراب روی موزاییک‌ها کمی انگشت‌هام رو تکون می‌دادم؛ چون سرماش داشت به ساق پام می‌زد و این رو چه‌طوری توجیه می‌کردم؟ هر چند این یکی توبیخش از سر دل‌نگرانی بود و کمی ناز کردن می‌طلبید.

romangram.com | @romangram_com