#به_همین_سادگی_پارت_154
خوشحال از اینکه جواب سوال تستیش رو پیدا کرده گفت:
-ببینم تو امروز میذاری من چهار تا تست بزنم یا نه؟
-جون محیا امروز بیخیال این کتابهای تست بشو. تو که میخواستی کلهت رو بکنی تو کتاب، بیخود کردی دعوتم کردی.
ابروهاش رو بالاداد.
-مگه من دعوت کردم؟ مامانم دعوتت کرده، حالا هم خفه ببینم چی به چیه. اصلا تو چرا اینجایی؟ پاشو برو پیش امیرعلی.
نفسم رو فوت کردم بیرون و کمی روی بالشت پشت سرم لم دادم.
-نهار که خورد سریع رفت تعمیرگاه.
-خب برو پیش مامان و بابا.
-به زور میخوای از اتاقت بیرونم کنی نه؟ عمه و عمو خوابیدن.
اوفی کرد و اومد چیزی بگه که صدای زنگ در خونه بلند شد.
romangram.com | @romangram_com