#به_همین_سادگی_پارت_153


-من ممنونم.

خواستم بپرسم چرا؛ ولی وقتی سر چرخوند، نگاهش بهم فهموند الان نباید چیزی بپرسم، انگار هنوز هم فرصت می‌خواست برای سکوت پرفکرش؛ من هم سکوت کردم و لذت بردم از این سکوت و انگشت بی‌حواسش که دستم رو نوازش می‌کرد.





***

بالشت رو پرت کردم سمت عطیه.

-جمع کن دیگه اون کتاب‌ها رو، حوصله‌م سر رفت.

با ته مداد شقیقه‌ش رو خاروند.

-برم کفگیر بیارم برات هم بزنیش سر نره؟

-بامزه.

romangram.com | @romangram_com