#به_همین_سادگی_پارت_152


-امیرعلی؟

بدون این‌که تغییری تو مسیر نگاهش بده آروم‌تر از من به خاطر سکوت اتوبوس و مسافرهای کمترش گفت:

-جونم؟

لب‌هام به یه خنده باز شد و یادم رفت چی می‌خواستم بگم، سوالم دیگه مهم نبود؛ برام مهم جونمی بود که امیرعلی گفته بود و معنیش، عمیق لمس می‌شد از لحنش.

به خاطر سکوتم سر بلند کرد و با پرسش به چشم‌هام خیره شد. با صدایی که نشون می‌داد خوشحال شدم از جونم گفتنش؛ گفتم:

-میشه دستت رو بگیرم؟

لبخند محوی جا خوش کرد کنج لبش و به جای جواب، انگشت‌هاش رو جا کرد بین انگشت‌هام و دستم رو فشار نرمی داد. هنوز نگاهش روی صورتم بود و حالا چشم‌هام هم خوشحالیم رو داد می‌زد، چه درخواست بی‌مقدمه و خوبی کردم و چه قشنگ جوابم رو داد امیرعلی.

لب زدم:

-ممنون.

نگاهش رو دوخت به دست‌هامون و انگشت شستش نوازش می‌کرد پشت دستم رو.

romangram.com | @romangram_com