#به_همین_سادگی_پارت_151
-ببخشید، راستش من...
-باز چی شده امیرعلی؟ اون شب حرف بدی زدم که به دل گرفتی؟
لبهاش رو برد توی دهنش و با ناراحتی روی هم فشارشون داد که رنگ دور لبش سفید شد.
-نه محیاجان، نه.
-پس چرا باز هم یه دفعه...
پرید وسط حرفم و این ته لبخندی که روی لبش نشست رو دوست داشتم، القای مهربونی بود.
-بهت میگم ولی الان نه. بریم؟
به نشونهی موافقت لبخند نصفه نیمهای زدم و همراه امیرعلی قدمهام رو تند کردم تا به ایستگاه اتوبوس برسیم چون آخرین خط داشت میرفت.
مثل بچهها پاهام رو تکون میدادم و از شیشهی بزرگ به بیرون خیره شده بودم. همیشه اتوبوس سواری و دیدن آدمها از این بالا در حالیکه مخلوط میشدی باهاشون از هر قشری و احترام میذاشتی به همه بدون اینکه بخوای بدونی طرف مقابلت کی هست رو دوست داشتم. زیرچشمی نگاهی به امیرعلی که ساکت و متفکر کنارم نشسته بود انداختم.
پرناز ولی آروم گفتم:
romangram.com | @romangram_com