#به_همین_سادگی_پارت_150


یه هیچی گفت با هزار معنی، یه هیچی که هزار حرف داشت. قدم تند کرد سمت سوپری نزدیکمون و من هم دنبالش. یه شیشه آب معدنی کوچیک خرید و من روی دست‌هاش آب ریختم و کمک کردم تا اون لکه‌ی سیاه و چرب کف دستش که بی‌صابون پاک نمی‌شد از بین بره. دست‌های خیسش رو تکوند که من لبه‌ی چادرم رو بالا آوردم و شروع کردم به خشک کردن دست‌هاش، خواست مانع بشه که گفتم:

-چادرم تمیزه.

صداش گرفته بود و کاش حالش کنار من خوب می‌بود.

-می‌دونم، نمی‌خوام خیس بشه.

-خب بشه مهم نیست. هوا سرده، دست‌هات خیس باشه پوستت ترک می‌خوره.

دوباره نگاهش شد و چشم‌های من، از اون نگاه‌هایی که قلبم رو بی‌تاب‌تر می‌کرد و هزار تا حرف و تشکر داشت. بی‌هوا دست‌هام رو محکم گرفت و من از این لمس دست‌هاش کمی لرزیدم.

-بهتری؟

چین انداختم به پیشونیم؛ ولی لحنم تلخ نبود و بیشتر مثل بچه‌ها گله کردم.

-چه عجب یادت افتاد! خوبم بی‌معرفت.

فشار آرومی به دست‌هام داد و من چرا داشت گرمم می‌شد.

romangram.com | @romangram_com