#به_همین_سادگی_پارت_149


جلو رفتم و شروع کردم به تکوندن خاک شلوار و لباسش.

-فقط یکم خاکی بود که الان حل شد، لک لباست هم که کوچیکه.

نگاهش مات شده بود و خودش ساکت. به دست‌هاش نگاه کردم.

-بیا یه آب معدنی بخریم دست‌هات رو بشور، بیا که از آخرین سرویس اتوبوس جا می‌مونیم ها.

نفس عمیق بلندی کشید و خیلی خاص گفت:

-محیا؟

لبخند نمی‌افتاد از لبم و این محیا گفتنش قلبم رو به نفس نفس زدن انداخته بود.

-بله آقامون؟

سرش رو تکونی داد تا افکار هیچ و پوچش بیرون بریزه.

-هیچی، هیچی!

romangram.com | @romangram_com