#به_همین_سادگی_پارت_148
-مرسی که موندی با هم بریم.
نگاهش رو چرخوند توی صورتم و روی چشمهام ثابت شد و آروم گفت:
-ماشین ندارم.
لحن امیرعلی کنایه داشت، خدا کی میرسید آخر این کنایههای پرسشی!
نگاهی به خیابون خلوت انداختم و دستم رو دور بازوش حلقه کردم.
-چه بهتر با اتوبوس میریم، اتفاقا خیلی هم کیف داره.
نگاهش میخ چشمهای خندونم بود و نمیدونم دنبال چی!
-با این سر و وضعم با من سوار اتوبوس میشی؟!
دستش رو رها کردم و یه قدم عقب عقب رفتم، امیرعلی ایستاد و نگاهش هزارتا سوال داشت و درعین حال منتظر واکنش من.
-مگه سر و وضعت چشه؟
romangram.com | @romangram_com