#به_همین_سادگی_پارت_147


سرعتم این قدر زیاد بود که محکم بهش خوردم، صدای پوزخند و تمسخر اطرافیانم رو شنیدم و متلک‌هایی رو که من رو نشونه رفته بود؛ ولی مگه مهم بود وقتی امیرعلی این‌جا بود؟!

سرزنش‌گر گفت:

-چه خبره محیا.

یادم رفته بود دلخور بودنم، با لبخند یه قدم عقب رفتم و به صورتش نگاه کردم؛ چه قدر دلتنگ بودم براش.

-ببخشید دیدم داری میری، فکر کردم لابد با خودت گفتی من رفتم. اومدی دنبال من؟

به موهاش دست کشید و سرش رو تکون داد و انگاری داشت افکارش رو پس می‌زد.

-خب راستش آره.

باهاش هم قدم شدم و بیرون اومدیم که گفت:

-یکی از مشتری‌هامون ماشینش این‌جا خاموش کرده بود، زنگ زد اومدم این‌جا. می‌دونستم امروز کلاس داری گفتم منتظرت بمونم، با هم بریم؛ ولی اصلا حواسم به سر و وضعم نبود، کاش نمی....

صدای پر از تردیدش رو نمی‌خواستم، سر خوش پریدم وسط حرفش.

romangram.com | @romangram_com