#به_همین_سادگی_پارت_139


-باشه.

محسن و محمد با همون شوخی‌های مسخره‌شون که امیرعلی رو می‌خندوند و من حرص می‌خوردم از اتاق بیرون رفتن و امیرعلی کمکم کرد دراز بکشم.

-این‌جوری معذبم خب.

دستش رو نوازش‌گونه کشید روی موهام و شقیقه‌م، پوست دستش یه کم زبر بود؛ ولی اذیتم نمی‌کرد و برعکس لذت می‌بردم از نوازش دست‌هاش که اولین دفعه بود.

-راحت باش.

آروم شده از نوازش دست امیر علی گفتم:

-ممنون که اومدی.

نگاه از من دزدید و حرفش وای به حرفش.

-دلم برات تنگ شده بود.

یه گوله آرامش قِل خورد توی وجودم و لبخند زدم و دستش رو که ثابت شده بود روی گونه‌م بوسیدم.

romangram.com | @romangram_com