#به_همین_سادگی_پارت_138


-آره راست میگه. خب چی‌کار کنم ترسه دیگه! هرکسی از یه چیزی می ترسه.

محمد طعنه زد و اگه حالم خوب بود، قطعا یه بلایی سرش می‌آوردم.

-حالا نکه تو فقط از آمپول می‌ترسی، اگه تاریکی شب و مرده‌ها و جن و پری و دزد‌های خیال تو رو فاکتور بگیریم؛ آره راست میگی فقط از آمپول می‌ترسی.

با حرص جیغ خفیفی کشیدم، امیرعلی با خنده‌ی بلندش آروم پتو رو از روی سرم کشید. چند تار از موهام بر اثر الکتریسیته روی هوا موند و قیافه‌م مطمئناً خنده‌دار بود.

-پاشو بریم دختر خوب. تبت خیلی بالاست، معلومه گلوت عفونت داره. من به دکتر بگم به جای آمپول، خشک کننده‌ی قوی‌تر بنویسه قبوله؟ میای؟

مثل بچه‌ها لب چیدم.

-نخیر نمیشه، الکی به من وعده نده، بابا هم همیشه همین رو میگه؛ ولی وقتی دکتر آمپول می‌نویسه به زور می‌بردم تزریقاتی میگه برای خودته دخترم.

به لحن بچگانه و پر‌حرصم، با سر تکون دادنش خندید.

-پس لااقل جوشونده بخور.

لب چیدم؛ ولی خوشحال شدم کوتاه اومده، جوشونده‌های تلخ بهتر از آمپول بود.

romangram.com | @romangram_com