#به_همین_سادگی_پارت_137


-یه دکتر که می‌تونم خانومم رو ببرم، نمی‌تونم؟ دوست نداری با من...

پریدم وسط حرفش و با قیافه‌ی پریشونی گفتم:

-جون محیا ادامه نده، می‌بینی حالم خوش نیست.

نگاهش جدی شد.

-پس چرا هول کردی و نمیای؟

محسن صدای امیرعلی رو شنید.

-چون از آمپول‌هایی که قراره نوش جان کنه می‌ترسه.

امیرعلی با اون نگاه خندون و گرد شده نگاهم کرد که تایید کنم.

-راست میگه؟

با خجالت پتو رو کشیدم روی سرم و با حرص گفتم:

romangram.com | @romangram_com