#به_همین_سادگی_پارت_136


-خیلی تب داری.

-نه بابا، چهل درجه که چیزی نیست هنوز به مرحله تشنج نرسیده.

چشم‌غره‌‌ای به محمد رفتم که امیرعلی با خنده سر تکون داد. اگه این دوقلوها گذاشتن من یکم خودم رو براش لوس کنم، همیشه آماده به خدمت بودن برای حال‌گیری و بامزه بودن.

-پاشو لباس بپوش بریم دکتر، من خودم به دایی زنگ می‌زنم.

ترسیده گفتم:

-نه نه لازم نیست، خوب میشم.

ابروهاش بالا پرید.

-چه‌جوری خوب میشی؟ پاشو.

-نه امیرعلی خوبم.

لب تخت نشست و نگاهش رو دوخت به چشم‌هام و آروم گفت:

romangram.com | @romangram_com