#به_همین_سادگی_پارت_135
-چرا چرا. کجایی الان؟
-پشت در خونه، به محسن بگو در رو باز کنه.
بیحواس موبایل رو قطع کردم و هول کرده از ترس اینکه مبادا پشیمون بشه به محسن گفتم:
-زود در رو باز کن امیرعلی پشت دره.
محمد ابرو بالا انداخت.
-خب حالا. از اون موقع صدات در نمیاومد، چی شده هوار میزنی؟!
چشم غرهای بهش رفتم.
-لطفا مزه نریز، حوصلهت رو ندارم.
تمام بدنم درد میکرد، با زحمت خودم رو بالا کشیدم و تکیه دادم به پشتی تخت. امیرعلی با خنده وارد اتاقم شد و این یعنی باز این محسن خوشمزهگری کرده.
سلام گرمی کرد و دستش رو جلوآورد، دستم رو گذاشتم توی دستش که چینی به پیشونیش افتاد و دست دیگهش نشست روی پیشونیم و دلم ضعف رفت برای اخمش که حاصل دل نگرانی برای من بود. حالا دلم یکم ناز کردن میخواست و این اخمش یعنی خریدار داشت دیگه؟!
romangram.com | @romangram_com