#به_همین_سادگی_پارت_134


-نه. گلوم خیلی درد می‌کنه.

-حالا مهمون نمی‌خوای؟

با پرسش تکرار کردم:

-مهمون؟

-نزدیک خونه شمام. راستش ماشین بابا رو گرفته بودم باهم بریم بیرون، داشتم می‌اومدم اون‌جا که از دایی اجازه بگیرم بعد بریم.

ذوق کردم از این رفتار امیرعلی، دفعه اول بود خب؛ ولی چرا حالا که نمی‌تونستم از جام تکون بخورم؟! با صدای گرفته و پنچری گفتم:

-حالم خیلی بده.

با خنده کوتاهی گفت:

-حالا یعنی نیام اون‌جا؟

هول کرده از رفتنش گفتم:

romangram.com | @romangram_com